أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

266

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

باشد « 1 » ، خواست ملك تعالى غالب آمد : « وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . » هشتم : يوسف خواست كى از زندان زود بيرون آيد « 2 » ، « اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ . » و ملك تعالى خواست كى در زندان دير بماند ، حديث « 3 » از ياد ساقى ببرد « 4 » ، تا خواست حق تعالى غالب آمد : « وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . » نهم : آنك برادران گفتند ما اين گناه بكنيم و آنگه توبه بكنيم « 5 » ، ملك تعالى ياد توبه از دل ايشان ببرد تا آنگه كى پيش تخت يوسف به گناه « 6 » اقرار دادند « 7 » . خواست حق « 8 » تعالى غالب آمد : « وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . » دهم : آن بود كى ايشان خواستند يعقوب « 9 » را بدان « 10 » خون‌آلوده غرّه كنند ، ملك تعالى در دل او افگند تا ايشان را باور نداشت ، تا خواست او « 11 » غالب آمد : « وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . » هر كسى « 12 » در حق يوسف چيزى خواستند ، « 13 » خواست حق درآمد ، آن را مغلوب نفاذ « 14 » خود گردانيد تا عالميان بدانند كى كس را با خواست او خواست نباشد ، و هيچ كارى بىحكم و تقدير او راست نباشد « 15 » . در خبر آمده است « 16 » از مصطفى صلع « 17 » كى « 18 » هر روز كى اين صبح سيمابى « 19 » بر دامن اين قبّهء سماوى پيدا شود ، ملك تعالى بىواسطه با سرّ هر بنده خطاب كند : « عبدى تريد و اريد فان رضيت بما اريد كفيتك ما تريد . » الترجمة معلومه . راه دو است : يكى « 20 » اهل سنت است « 21 » ، و يكى راه « 22 » بدعت است . سنّيه « 23 » حقيقى گويد : من همه آن كنم كى حق خواهد ، كى مرا با خواست او خواست نيست . قدرى و

--> ( 1 ) - شود ( 2 ) - + ساقى را گفت ( 3 ) - + يوسف ( 4 ) - برفت ( 5 ) - كنيم ( 6 ) - خود ( 7 ) - كردند ( 8 ) - ملك ( 9 ) - پدر ( 10 ) - + پيراهن ( 11 ) - ملك تعالى ( 12 ) - يكى ( 13 ) - + چون ( 14 ) - + حكم ( 15 ) - نيايد ( 16 ) - مىآيد ( 17 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 18 ) - گفت ( 19 ) - سيماوى ( 20 ) - + راه ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - + اهل ( 23 ) - سنى